عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
336
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
" هركه را جامه ز عشقى چاك شد * او ز حرص و جمله عيبى پاك شد شاد باش اى عشق خوش سوداى ما * اى دواى جمله علتهاى ما اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما " « 1 » آيا عشق مجازى در وجود مولانا نبود ؟ مولانا كه قدم به قدم به سوى تكامل مىرفت و زمان به زمان به كمال نزديكتر مىشد ، شايد روزگارى هم به آتش عشق مجازى سوخته و افروخته باشد . آن طبيب الهى در نخستين حكايت مثنوى خيلى به شمس شباهت دارد و آن عشق مجازى كه پيش از آمدن طبيب مطرح شده ، گويى ماجرايى است كه خود مولانا از سر گذرانده است . اگر اين نكته مد نظر قرار گيرد كه مولانا حكايت را با مصراع : " خود حقيقت نقد حال ماست آن " « 2 » آغاز كرده است ، اين حدس محكمتر مىگردد . اما او در عشق نيز متحول بوده و مراحل تكامل را طى كرده است چنان كه در بيتى احاطه و شمول اين عشق را بيان داشته است : " غرق عشقىام كه غرقست اندرين * عشقهاى اولين و آخرين " « 3 » او پيوسته اين عشق را زمزمه مىكند و مىگويد : " من چو لب گويم لب دريا بود * من چو لا گويم مراد الا بود من ز شيرينى نشستم رو ترش * من ز پرّى سخن باشم خموش " « 4 » در توضيح همين نكته است كه گويد : " خوشتر آن باشد كه سر دلبران * گفته آيد در حديث ديگران " « 5 » بنابراين آنچه او از وصل و فراق گفته . يا آنچه خطاب به معشوق سروده همه از اين ديدگاه با يك مورد بررسى قرار گيرد .
--> ( 1 ) مثنوى ، ص 4 ، ب 24 - 22 . ( 2 ) همان ، اول ، ص 4 ، ب 35 . ( 3 ) همان ، ص 107 ، ب 1757 . ( 4 ) همان ص 107 ، ب 1760 - 1759 . ( 5 ) همان ، ص 10 ، ب 136 .